محمد بن حسين البيهقي
615
تاريخ بيهقى ( فارسي )
آغاز مجلّد هشتم بقيت سال اربع و عشرين و أربعمائة 1 تاريخ اين سال پيش ازين برانده بودم در مجلّد هفتم تا آنجا كه امير شهيد مسعود ، رضى اللّه عنه ، عبد الجبّار پسر خواجه احمد عبد الصّمد را برسالت گرگان فرستاد با خادم و مهد تا وديعت 2 با كاليجار را از آن پرده به پردهء اين پادشاه آرد . و آن روز كه من نبشتم اين قصّه و داستان را كارها نو گشت 3 درين حضرت بزرگوار چنين كه براندم ، و از آن فراغت افتاد ، اينك بقرار تاريخ بازرفتم . و نامهها پيوسته گشت از رى كه « طاهر دبير كدخداى رى و آن نواحى بلهو 4 و نشاط و آداب آن مشغول مىباشد ؛ و بدانجاى تهتّك 5 است كه يك روز وقت گل طاهر گلافشانى 6 كرد كه هيچ ملك بر آن گونه نكند ، چنان كه ميان برگ گل دينار و درم بود كه برانداختند 7 و تاش و همه مقدّمان نزديك وى بودند ، و همگان را دندان مزد 8 داد . چون بازگشتند مستان 9 ، وى با غلامان و خاصّگان خويش خلع عذار كرد 10 و تا بدان جايگاه سخف 11 رفت كه فرمود تا مشربههاى 12 زرين و سيمين آوردند و آن را در علاقهء 13 ابريشمين كشيدند و بر ميان بست چون كمرى و تاجى از مورد 14 بافته و با گل سورى 15 بياراسته بر سر نهاد و پاى كوفت و نديمان و غلامانش پاى كوفتند با گرزنها 16 بر سر . و پس ديگر روز اين حديث فاش شد و همه مردم شهر غريب و